X
تبلیغات
بچه های دوره ی 28 علّامه حلّی 1 - هیئت هفته گذشته


به نام او

    چهارشنبه رفتیم خانه­ی حسن خصالی. هیئت داشتیم آنجا. و مقدار خیلی خیلی کمی(!) هم تفریح و بازی و مسخره بازی. پس از مدرسه همگی یعنی من، آقای گتمیریان، آقای میردامادی، امیرارسلان یزدانی، مهران دباغ، امیررضا بهروزی، مهدی ولیزاده، امیرحسین محمودی، سید علیرضا میرپور، محمدعلی کشاورز، دادمهر یعقوبی، عرفان خدایی، محمدجواد قلیزاده، مهدی زارعی، پویان سلیمیان، علی اخطاری، کمیل پاکراه، علی محمودیان، امیرعلی مهبد، سید محسن رضوی و خود حسن، اوه چقد زیاد بودیم! ، رفتیم به سمت مترو. حاج آقا هم قرار بود پس از تغییر هیبت(همان تغییر لباس!) خودشان مستقیم بیایند آنجا. سوار شدن قطار در ایستگاه امام خمینی(ره) پروژه­ای بود برای خودش. پس از کلی برنامه­ریزی و البته زور و فشار، توانستیم در سه مرحله وارد سه قطار بشویم. مرحله­ی سوم فقط من و علیرضا بودیم. علیرضا در آن شلوغی مترو داشت از گلدکوئست حرف می­زد که تمامی افراد دور و بر مستفیض شدند! ایستگاه علی­آباد که پیاده شدیم و از مترو بیرون آمدیم، خود را در محله­ی خزانه یافتیم! یعنی همان­جایی که حسن به آن می­بالد و تعصب خاصّی رویش دارد. حسن لطف کرد و ما را از راه بدتر برد! این را بعداً فهمیدیم. راهی که کوچه­های تنگ و خوف داشت و امیرارسلان بدجوری ترسیده بود. خانه­ی حسن اینا داخل یک ساختمان خوشگل بود و تازه آیفون تصویری هم داشت! وارد خانه شدیم و حسن سریع رفت لباس عوض کرد و زد کانال دو. بعد انگار خیلی خوشش آمده بود چون هی کانال عوض می­کرد؛ یعنی هی لباس عوض می­کرد! حسن است دیگر!

    چند تا از هم­محله­ای­های حسن اضافه شدند و نماز را پشت سر حاج آقا خواندیم و پس از چای خوردن، بخش اصلی هیئت آغاز شد. ابتدا حاج آقا صحبت کردند. لحن و نوع و موضوع صحبت حاج آقا مانند همیشه نبود و آن­روز طور دیگری حرف می­زدند. حرفهایی زدند که بچه­ها حسابی تحت تأثیر قرار گرفتند. اگر می­خواهید بدانید چه گفتند، حضوری از خودشان بپرسید. سپس استاد گتمیریان شعری خواندند و کمی هم روضه که نمک جلسه است. در پایان هم بچه­ها با چشمانی خیس، دعا کردند...

    به محض تمام شدن دعا، بچه­ها به همان حالت همیشگی­شان برگشتند و بازی و مسخره بازی و بخوربخور شروع شد. خانواده­ی حسن مقدار زیادی پفِ فیل تهیه کرده­بودند که در جیم ثانیه یا ناپدید شدند یا اینکه روی زمین ریخته گردیدند(خواستم «شدند» تکرار نشود!). در اینجا لازم می­دانیم که از فیل­های محترم سپاسگزاری شایسته­ای داشته باشیم!

    بازی­های گوناگونی در جریان بود. از دست­بازی(البته بدون حضور میرپور) گرفته تا بازی­های رایانه­ای و لپتاپی و تبلتی! مثل پِس و اِس­اِس­اِس و ... . شام هم که آمد، بچه­ها را به زور از بازی بلند­ می­کردیم و می­نشاندیم سر سفره. پس از خوردن ساندویچ و نوشابه، کم­کم و به زور بچه­ها را از خانه انداختیم بیرون و دوباره به سمت مترو رفتیم؛ البته از راه بهتر! علی اخطاری در مترو بلیط نصف قیمت سینما را بین بچه­ها توزیع کرد. ناگفته نماند که فیلمش «مامان بهروز منو زد» بود! سوار بر قطار خلوت شدیم و حسابی حالش را بردیم. بعضی­ در راه از ما جدا شدند و بقیه به مدرسه رفتیم. آخرین نفری که دنبالش آمدند، پویان بود. شاید دلیلش این باشد که پدر و مادرش خیلی دوستش ندارند! و آخرین نفری که به خانه رسید و حتی شاید نرسید(!)، امیررضا بود چون می­دانم که ساعت ده و نیم شب هنوز نرسیده بود!

    در مجموع جلسه­ی خوبی را گذراندیم. هم پربار بود و هم اینکه حسابی حال داد. جای آنهایی که نیامدند واقعاً خالی بود! از خانواده­ی حسن هم بسیار بسیار ممنونیم که اینقدر زحمت کشیدند. انشالله که بر درجه­ی شهید این خانواده یعنی شهید حسن خصالی که عکسشان را در آنجا دیدیم، افزوده شود؛ الهی آمین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/03ساعت 11:13  توسط مشاور  |